X
تبلیغات
دلنوشته های پسر تنها


دلنوشته های یه پسر تــ نـــ هـــ ا

کمی عوض شدم .
دیریست از خداحافظی ها غمگین نمیشوم .
به کسی تکیه نمیکنم .

از کسی انتظار محبت ندارم .
خودم بوسه میزنم بر دستانم .
سر به زانو هایم میگذارم و سنگ صبور خودم میشوم .
نگران خودم میشوم .
برای خودم هدیه میخرم .
با خودم ساعت ...ها حرف میزنم در دنیای خودم .

کسی          حق           ورود           ندارد            جز          خودم...
آپلود عکس

جمعه هشتم شهریور 1392 22:49 |- پویا -|


برنگرב


פֿــآطرآتتــ رآ سـوزآنـבهـ امـ


בیگـر اثـرے از تـو בر בلـمـ نمـیبینـ ـم


جوآبـتــ " نـــــہ "استــــــ

برو ! פֿـوشـ بآشـ بآ ـهمـآטּ בلآیلےڪـہ


روزے بــہ פֿـآطرشـآטּ از ڪنآرمـ رفتے

برنـگرב! تمآمـ شـבه اے برآیـم

یکشنبه ششم مرداد 1392 22:56 |- پویا -|

بــچه کـــه بــــودم نــــقاشی می کــــشیدم

بـــزرگتر شدم،از هیجان جیغ می کــشیدم

فــهمیدم دور و برم چه خبره،درد کــشیدم

حالا دیگه نه درد میکشم،نه جیغ،نه نقاشی

سیگـــــــــــــــــــار میکــــــــــــــــــــــــشم

یکشنبه ششم مرداد 1392 22:53 |- پویا -|

یک سال گذشت  . . .

. . .   شاید روزی که اولین سطرها را در این وبلاگ می نوشتم

هیچ وقت احساس نمی کردم

مسئولیت جدیدی بر دوش خودم می گذارم

اما این واقعیتی بود ، من همیشه نگرانش بودم

مبادا چیزی بنویسم که از ارزشش کم شود

که باعث بیهوده بودنش بشه

    حالا یک سال از آن روز که اولین جمله را نوشتم می گذرد

دوستانی در طول این مدت به من لطف داشتن از همه  سپاسگزارم

سه شنبه یکم مرداد 1392 18:3 |- پویا -|

حال که نمیدانم الان کجا هستی

حال که نمیدانم هوشیاری یا مستی

با آن که آتش عشقم ز تو کم شده است

اما هنوز میسوزم و دلم بی تاب تو است

ای بی وفایی که مرا بی خدا حافظی رها کردی

با این کار پست بودنم را پیش خودت ثابت کردی

آن زمان که رفتی بازهم امید داشتم باز آیی

با آن که میدانستم هیچ وقت نمی آیی

پنجشنبه بیستم تیر 1392 0:8 |- پویا -|

بنویس از سر خط
بنویس که دلت دیگه به یاد اون نیست
بنویس که بدونه
وقتی نباشه قلبت از غصه خون نیست

اونکه گذاشت و رفت
یک روز سرش به سنگ میخوره برمیگرده
دیگه صداش نکن
بذار خودش بیاد دنبالت بگرده

بنویس از سر خط
بنویس که دلت دیگه به یاد اون نیست
بنویس که بدونه
وقتی نباشه قلبت از غصه خون نیست

اونکه گذاشت و رفت
یک روز سرش به سنگ میخوره برمیگرده
دیگه صداش نکن
بذار خودش بیاد دنبالت بگرده

دیگه گریه نکن
آخه اشک تو باعث شادی اونه
دیگه به پاش نسوز
آخه اون واسه تو دیگه دل نمی سوزونه

اگه می خواست می موند
حالا که غصه اش رفته ز یادم
اگه پیشم می موند
می دید جز اون به هیچکسی دل نمی دادم

دیگه گریه نکن
آخه اشک تو باعث شادی اونه
دیگه به پاش نسوز
آخه اون واسه تو دیگه دل نمی سوزونه

اگه می خواست می موند
حالا که رفت و غصه اش رفته ز یادم
اگه پیشم می موند
می دید جز اون به هیچکی دل نمی دادم

بنویس از سر خط
بنویس که دیگه دلت به یاد اون نیست
بنویس که بدونه
وقتی نباشه قلبت از غصه خون نیست

اونکه گذاشت و رفت
یک روز سرش به سنگ می خوره بر میگرده
دیگه صداش نکن
بذار خودش بیاد دنبالت بگرده

دیگه گریه نکن
آخه اشک تو باعث شادی اونه
دیگه به پاش نسوز
آخه اون واسه تو دیگه دل نمی سوزونه

اگه می خواست می موند
حالا که رفت و غصه اش رفته ز یادم
اگه پیشم می موند
می دید جز اون به هیچکسی دل نمی دادم

دیگه گریه نکن
آخه اشک تو باعث شادی اونه
دیگه به پاش نسوز
آخه اون واسه تو دیگه دل نمی سوزونه

اگه می خواست می موند
حالا که رفت و غصه اش رفته ز یادم
اگه پیشم می موند
می دید جز اون به هیچکی دل نمیدادم

بنویس از سر خط
بنویس که دلت دیگه به یاد اون نیست
بنویس که بدونه
وقتی نباشه قلبت از غصه خون نیست

اونکه گذاشت و رفت
یک روز سرش به سنگ میخوره برمیگرده
دیگه صداش نکن
بذار خودش بیاد دنبالت بگرده

چهارشنبه نوزدهم تیر 1392 21:6 |- پویا -|

نگاه به کفش های قشنگت کن دو عاشق ؛

دو یار که بدون هم جایی نمیرن با هم خاکی

میشن با هم میرن زیر بارون ؛

اگه یکی فدا شد دیگری هم فدا میشه ؛

کاش آدمها از کفشاشون یاد میگرفتند رسم وفاداری و عشق رو

 


چهارشنبه نوزدهم تیر 1392 16:40 |- پویا -|

هــوس کــرده ام

کـــه تـــو بـاشـــی

مـــن بـــاشـم 

و هیچـکـس نبـاشـــد 

آنگـــاه 

داغتـــریـن آغــــوش هـــا را از تنـتــــ 

و شیـریـــن تـریــن بــوســـه هـــا را از لبـــانتــــ 

بیـــرون بکشـــم 

بــه تـلـــافـی تمـــامـ ِ روزهــایـــی کـــه میخــــواهمتــــ 

و نیسـتـــی ...

چهارشنبه نوزدهم تیر 1392 16:36 |- پویا -|


آنها ڪہ از دور نگاه میڪنند !

می گویند :تو چہ ڪم دارے ؟ هیچ !!!

و من باراטּ اشڪهایم را در ابر چشمانم پنهاטּ میڪنم

و با لبخند پوچے بہ نشانہ تایید سر تڪاטּ مے دهم ...

اما خود میدانم ڪہ هر گاه دروטּ خود را میڪاوم

بہ یک غم بزرگ میرسم ...

و آن غم نبودטּ توست !!!

من در ڪنار همہ تو را ڪم دارم ......
 

چهارشنبه نوزدهم تیر 1392 16:34 |- پویا -|

ما به هم نمی رسیم
 
امّا
 
بهترین غریبه ات می مانم
 
که تو را همیشه دوست خواهد داشت . . . :)

چهارشنبه نوزدهم تیر 1392 16:33 |- پویا -|

خــــدایـــا...



هیچ کـــســو.....


بــه کـسـی کـه قــسـمـتش نیـسـت ...


عـادت نــده...


تـو خــدایی....


نـمـیدونـی دل بـشــکـنـه
 
 

چــقدر درد داره ...
چهارشنبه نوزدهم تیر 1392 16:33 |- پویا -|

اگه همه آدمهای دنیا کنارت باشن 



همیشه دلتنگ کسی میشی


 

که نمیتونی کنارش باشی … !!!


چهارشنبه نوزدهم تیر 1392 16:31 |- پویا -|

وقتی کسی در کنارت هست،خوب نگاهش کن

به تمام جزئیاتش...
 


به لبخند بین حرف هایش..
 

به سبک ادای کلماتش،
 

به شیوه ی راه رفتنش،نشستنش..
 

به چشم هاش خیره شو..
 

دستهایش را به حافظه ات بسپار...
 

گاهی آدم ها انقد سریع میروند،که حسرت یک نگاه سرسری را هم به دلت میگذارن
چهارشنبه نوزدهم تیر 1392 16:27 |- پویا -|

یه وقتایی باید رفت...!


اونم با پای خودت...!


باید جاتُ تو زندگی


بعضی ها خالی کنی...!


درسته تو شلوغیاشون


متوجه نمیشن چی میشه...!


ولی بدون...


یه روزی...


یه جایی...


بد جوری یادت می افتن که


دیگه خیلی دیر شده خیلی...

چهارشنبه نوزدهم تیر 1392 16:24 |- پویا -|


تو با مني هرجا برم مهر تو بند جونمه 
عشقت نميره از سرم تو پوست و استخونمه
يکدم اگه نبينمت يه دنيا دلتنگت ميشم
نگاه دريايي تو آبيه روي آتيشم

واست دلم واست تنم , واست تمام زندگيم
از تو دوباره من شدم با تو تموم شد خستگيم

نم نم بارون چشام گواه عشق پاکمه
همنفس قسمت من دوست دارم يه عالمه
قشنگ ترين خاطره هام با تو و از تو گفتنه
آرامش وجود من صداي تو شنفتنه

تو با مني هرجا برم مهر تو بند جونمه 
عشقت نميره از سرم تو پوست و استخونمه
يکدم اگه نبينمت يه دنيا دلتنگت ميشم
نگاه دريايي تو آبيه روي آتيشم

واست دلم واست تنم , واست تمام زندگيم
از تو دوباره من شدم با تو تموم شد خستگيم

شنبه پانزدهم تیر 1392 16:51 |- پویا -|

رام مي روم ، آنچنان آرام که نداني کِي رفته ام ! اما وقتي جاي خاليِ مرا ببيني ، آنچنان سخت رفته ام که تمام عمر زمانِ رفتنم را فراموش نکني !!!

شنبه پانزدهم تیر 1392 14:58 |- پویا -|

جمعه سی و یکم خرداد 1392 16:4 |- پویا -|

·         1. برای زندگی خود قوانینی در نظر بگیرید و سعی كنید از آنها سرپیچی نكنید. این

قوانین را پس از مشورت با متخصصان و افرادی كه تجربه یك زندگی موفق را داشته اند،

 تدوین كنید.



2. از "خود"، "افرادی كه در زندگی شما نقش دارند" و "محیط اطرافتان" شناخت كافی به

دست آورید.


3. به این نكته واقف باشید كه شما سهم عمده ای در ساختن زندگی خود دارید. در بیشتر

مواقع این شما هستید كه می توانید از زندگی لذت ببرید یا آن را به كام خود تلخ كنید.


4. بیشتر چیزهایی كه در زندگی شما وجود دارد و برایتان لذت بخش نیستند، می توانند به

دست خود شما از بین بروند. به طور مثال، اگر از شغل خود راضی نیستید فقط نیاز به تلاش و

 پشتكار دارید تا با شایسته كردن خود شغل بهتری به دست آورید و یا اگر از چاقی خود رنج

می برید، كافی است كمی همت كنید.



5. در زندگی نقش یك قربانی را بازی نكنید یا سعی نكنید با یادآوری تجربه های تلخ گذشته

 برای خود بهانه بسازید. این كار فقط تضمین می كند كه یأس، عدم پیشرفت و عدم موفقیت در

 انتظار شماست.


6. دیگران را مقصر عدم موفقیت خود قلمداد نكنید. زندگی مال شماست، پس خودتان هستید

كه دوباره و دوباره می توانید آن را بسازید.



7. هر فكری می كنید و هر تصمیمی می گیرید، پیامدهایی را برایتان به دنبال خواهد داشت.

 اگر مثبت فكر كنید، نتیجه مثبت می گیرید و اگر به دنبال افكار منفی باشید، نتیجه تان هم

منفی خواهد شد.


8. علت بروز وقایع ناخوشایند در زندگی را پیدا كنید یا سری به تجربه های پیشین خود بیندازید

 تا ببینید عیب كار از كجا بوده است.



9. هیچگاه از تغییر نترسید. گاهی اوقات تغییرات نقش مهمی در زندگی تان خواهند داشت و

 

علی رغم انتظارتان عمل خواهد كرد.


10. واقع نگر باشید. خود، زندگی و دنیای اطرافتان را آن گونه كه هست بشناسید، نه آن گونه

كه خودتان می خواهید.


 11. با خودتان صادق باشید و اگر می دانید كاری باعث موفقیتتان نمی شود آن را از زندگی

خود خارج كنید و به جای بهانه آوردن از همین حالا دست بكار شوید

.

12. نسبت به انجام هر کاری درست و با دقت تصمیم گیری كنید.


13. به خاطر داشته باشید عملكردهای شماست كه داستان زندگی تان را می نویسد.


14. فكرها، آرزوها، هدف ها و تصمیمات خود را به عملكردهای معنادار، هدفمند و سازنده

 ترجمه كنید.

 

·          

·         15. خودتان را بر اساس نتایجی كه می گیرید ارزیابی كنید، نه فقط بر اساس حرف ها.

چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392 11:25 |- پویا -|

 

 گاهی سخت می شود …

دوستش داری و نمی داند

دوستش داری و نمی خواهد

دوستش داری و نمی آید

دوستش داری و سهم تو از بودنش

فقط تصویری است رویایی در سرزمین خیالت

دوستش داری و سهم تو

از این همه ، تنهایی است

 

چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392 1:21 |- پویا -|


آرام مي روم ، آنچنان آرام که نداني کِي رفته ام ! اما وقتي جاي خاليِ مرا ببيني ، آنچنان سخت رفته ام که تمام عمر زمانِ رفتنم را فراموش نکني !!!

چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392 1:19 |- پویا -|

وقتی 15 سالت بود و من به تو گفتم دوستت دارم صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی...

وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی انگار از که از دستم بدی وحشت داری...

وقتی که 25 سالت بود من بهت گفتم دوست دارم صبحانم رو آماده کردی و برام آوردی پیشونیم رو بوسیدی و گفتی بهتر عجله کنی داره دیرت میشه...

وقتی 30 سالت شد من بهت گفتم دوستت دارم بهم گفتی اگه راستی راستی دوستم داری بعد از کار زود بیا خونه...

وقتی 40 ساله شدی بهت گفتم که دوستت دارم تو داشتی میز شام رو تمیز میکردی گفتی باشه عزیزم ولی الان وقت اینه که بری تو درسها به بچمون کمک کنی ...

وقتی 50 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم تو همونجور که بافتنی می بافتی بهم نگاه کردی و خندیدی...

وقتی 60 سالت شد بهت گفتم دوست دارم و تو به من لبخند زدی...

وقتی که 70 ساله شده بودی و من بهت گفتم دوستت دارم در حالی که روی صندلی راحتیمون نشسته بودیم من نامه های عاشقانه ات رو که 50 سال پیش برام نوشته بوی رو میخوندم و دستامون تو دست هم بود

وقتی که 80 سالت شد این تو بودی که گفتی که من رو دوست داری نتونستم چیزی بگم فقط اشک تو چشام جمع شد ...

او روز بهترین روزی زندگیم بود چون تو هم گفتی که منو دوست داری

به کسی که دوسش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری و چقدر در زندگی براش ارزش قایل هستی چون زمانی که از دستش بدی مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی اون دیگه صدایت را نخواهد شنید...

«...دوستت دارم...»


http://up.eckip.com/images/droaofji4d2dzei8rl1l.jpg


چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392 1:13 |- پویا -|

مـــی خـــَــنـــدی ،

 



می لـَرزَد دلـــَــم . . . !

 



انگـــــار کـِـه قــــلـــبــَـ♥ـــم



                

رویـــ گســلــِ لـبـــ هــایــِ تــوســتــــــ
 
 
 
 
 

سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1392 18:44 |- پویا -|

هر شـــــــ ـــــب از پُـشـت صـفــــ ـــــــــحـه کـوچـک ِ مـوبـایـل . . .  

 



 در آغـوشـــــــ ــــــم میگیری . . .


 


 و نمیدانــــــــ ــــی كه . . .  


 
                

چـه آرامـشـیـسـت همیــــن آغـــــــ ـــوش خیــــــ ـــــالی  . . .
 
 

سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1392 18:44 |- پویا -|

فروردین تمام شده و اردیبهشت

توی کوچه ها قدم میزند

من هنوز در فصل ِ نبودنت، گیر کرده ام

و تو در راهی تا بهار

به شهر ِ دود گرفته ی من هم

پا بُگذارد؛ کمی با تاخیر؛ چه فرق میکند

هزار فصل دیرتر هم که بیایی

من آنقدر منتظر میمانم

که با تو زنده شدن را، باور کنم

خودمان میرویم برای زمستان لالایی میخوانیم

گنجشک ها را از خواب بیدار میکنیم

لباس های سبز ِ آستین بلندمان را می پوشیم

و همراه با همه ی مجنون های این دیار

دست هایمان را  از پنجره بیرون میبریم

بعد، آسمان خراش های شهرمان

درختانی، سر به فلک کشیده میشوند !


سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392 21:5 |- پویا -|

همیشه برایم سوال است اگر قرار است که نداشته باشمش چرا خدا خواست که دوستش داشته باشم..؟؟؟

سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392 20:57 |- پویا -|

میدونی چی بیشتر از همه آدمو داغون میکنه :
این که هر کاری در توانت هست براش انــــجام بدی ،
آخــــرش بـرگرده بگه :
مگه من ازت خواستم . . . 

سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392 20:56 |- پویا -|

کاش میفهمیدی ...

قهر میکردم که دستم را بگیری و به من بگویی بمان...

نه این که شانه ات را بالا بندازی و بگی هر طور راحتی...
سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392 20:54 |- پویا -|

داشت میرفت گفتــــــــــم نــــــــــرو

نمیتونی فراموشــــــــــم کنی

برگشت نگــــــــــام کرد

گفتــــــــــم دیدی نمیتــــــــــونی

گفت ببخشیــــــــــد شمــــــــــا؟

سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392 20:52 |- پویا -|

افسوس...

افسوس که غصه ی مادر بزرگ درست بود و همیشه یکی بودو یکی نبووووود...

سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392 20:51 |- پویا -|

سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392 20:47 |- پویا -|

novin tarh